عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

232

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

گذشت كه آنچه منجّمان گفتند راست گردد . او بيست سال داشت كه پدرش در گذشت و او به جاى پدر بر تخت فرمانرانى نشست . پس به آهنگ باختر در كشتى نشست . سرزمين باختر را زير پاى نهاد و به خاور روى آورد تا بر ملك دارا دست يافت و او را كشت و راه خود را دنبال كرد فور - پادشاه هند - را نيز كشت و روزگارى در قلمرو او درنگ كرد ، پس روى به تبّت نهاد ، حكمران تبت به فرمان او گردن نهاد و مشك و زر فراوان به او پيشكش داد . از آنجا راه چين در پيش گرفت فرمانرواى چين نيز از در فرمانبرى درآمد و چه بسيار زر و ابريشم و پشم و خوشبويها و ابزارهاى گونه‌گون پيشكش داد . اسكندر به سوى سرزمينهاى يأجوج و مأجوج راه كج كرد و سدّ را بر آورد و بساخت و پس از آن به همراهى چهارصد مرد در تاريكيهاى قطب شمال فرو رفت . هيجده روز راه پيمود و به سوى خراسان درآمد ، چون به رودخانهء بلخ رسيد از سيصد كشتى پلى بر روى آن بست و در سمت غرب آن كاخى برافراشت ، در اين هنگام يكى از يارانش - ناگهان - به او زهر خورانيد . اسكندر در قومس بيمار شد و كشان كشان و به سختى خود را به شهر زور رسانيد و از آنجا بيش نتوانست و در بابل كهن فرمان يافت . اسكندر مردى بور و كوتاه بالا بود لكه‌هايى روى پوست داشت و لنگشى در پاى . يونانيان تاريخ فرمانروايى او را از آغاز بيست و هفت سالگى وى دانسته‌اند و آن آغاز جهانگردى وى است و مدت آن در اين هنگام يازده هزار و سيصد و بيست و شش روز بود . او به دينى فرا نخواند و تنها به رفتارى از سر انصاف ، و ترك ستم‌رانى به ديگران مىفرمود . تا اين جا سخن قاضى جرجانى بود . امّا حمزه اصفهانى در كتاب خود - « تواريخ الامم » گويد : از جملهء آنچه قصّه پردازان در احوال و اخبار اسكندر برساخته‌اند اينكه اسكندر در ايرانشهر ، شهرهاى بسيار ساخت ، از آن ميان : اصفهان و هرات و سمرقند